هیچوقت با این راحت نبودهام که یک عنوان شغلی بتواند توضیح بدهد من چه کسی هستم. نه چون تخصص را کماهمیت میدانم؛ برعکس، برای خوب شدن در بیشتر کارهای جدی باید سالها ماند، جزئیات را شناخت و عمیق شد. مسئله از جایی شروع میشود که تخصص، بهجای ابزار، تبدیل به مرز شود؛ مرز آنچه باید بدانیم، سؤالهایی که ارزش پرسیدن دارند و چیزهایی که ظاهراً «به ما مربوط نیستند».
من با این مرز راحت نیستم.
تقسیم کار و تخصص بخش بزرگی از جهان امروز را ساختهاند و مزایایشان روشن است. اما این معامله هزینهای هم دارد: هرچه در محدودهای مشخص کارآمدتر میشویم، ممکن است کمتر به بیرون آن سرک بکشیم، کمتر سؤالهای ظاهراً بیفایده را دنبال کنیم و کمتر ارتباط میان چیزهایی را ببینیم که در نگاه اول ربطی به هم ندارند.
من معمولاً به همان ارتباطها کنجکاوم.
به آدمها و ایدهها، علم و فناوری، اقتصاد و کسبوکار، نهادها و شهرها، فرهنگ، تصمیمها و عادتهای کوچکی که آنقدر تکرار شدهاند که دیگر به چشممان نمیآیند.
کامپیوتر و فناوری در این میان جای ویژهای دارند. بخش بزرگی از زندگیام را با آنها گذراندهام و احتمالاً بخش بزرگی از آیندهام را هم خواهند گرفت. اما فناوری برای من فقط مسئله کد، معماری و ابزار نیست. روی اینکه چگونه فکر میکنیم، چه چیزی میبینیم، با چه کسانی ارتباط داریم، چه چیزی میخریم، چگونه کار میکنیم و حتی چه چیزی را ممکن تصور میکنیم اثر میگذارد.
برای همین جنبه انسانی فناوری برایم تقریباً به اندازه جنبه فنیاش مهم است.
ولی دنیا برای من به کامپیوتر ختم نمیشود.
ممکن است امروز معماری یک سیستم نرمافزاری ذهنم را مشغول کند و فردا طراحی یک خیابان، ساختار یک شرکت، تصمیم یک مدیر، رفتار یک نهاد، جملهای در یک کتاب یا عادتی در زندگی خودم.
بعضی چیزها را میخواهم بفهمم. بعضیها را نقد کنم. بعضیها فقط ارزش ثبت شدن دارند. و درباره بعضیها هنوز اصلاً نمیدانم چه فکر میکنم.
این آخری برایم مهم است. لازم نیست قبل از نوشتن درباره هر چیزی به نتیجه رسیده باشم. گاهی نوشتن برای اعلام یک نظر نیست؛ برای پیدا کردن آن است.
فاصله میان آنچه هست و آنچه میتوانست باشد
چیزی که بیشتر از خودِ نقص توجهم را جلب میکند، فاصله میان وضعیت موجود و چیزی است که میتوانست وجود داشته باشد.
وقتی یک تصمیم کوچک در مقیاس بزرگ زندگی آدمهای زیادی را سختتر میکند. وقتی فرایندی سالها ادامه پیدا کرده و دیگر کسی نمیپرسد چرا اصلاً وجود دارد. وقتی نهادی که برای حل یک مسئله ساخته شده خودش به بخشی از آن مسئله تبدیل میشود. وقتی فناوریای که وعده سادهتر کردن زندگی را داده، فقط شکل تازهای از پیچیدگی ساخته است.
و مخصوصاً وقتی چیزی میتواند بهتر باشد، کسانی هم توان بهتر کردنش را دارند، اما به هر دلیل همانطور رها شده است.
اینجاست که سؤال برایم جدی میشود.
چرا اینطور شده؟
و معمولاً سؤال بعدی برایم مهمتر است:
آیا واقعاً مجبور است همینطور بماند؟
اینجا چه جور جایی است؟
این وبلاگ قرار نیست حول یک تخصص مشخص بچرخد و قرار نیست ویترین مجموعهای از پاسخهای قطعی باشد.
یک نوشته ممکن است ثبت یک تجربه باشد. دیگری تلاشی برای فهمیدن یک موضوع. یکی درباره چیزی باشد که مدتها ذهنم را درگیر کرده و دیگری درباره موضوعی که صرفاً برایم جالب بوده است.
گاهی هم مینویسم چون نمیخواهم یک فکر گم شود.
ذهن حافظه قابل اعتمادی نیست. چیزها محو میشوند، استدلالها تغییر میکنند و گاهی حتی یادمان نمیماند زمانی چرا با اطمینان به چیزی باور داشتهایم.
نوشتن، رد آن فکر را نگه میدارد.
بعضی فکرها را هم دقیقاً به همین دلیل میخواهم ثبت کنم؛ نه چون مطمئنم درستاند، بلکه چون میخواهم آنقدر دوام بیاورند که چند سال بعد بتوانم دوباره به سراغشان بروم و خودم نقدشان کنم.
برای من اینجا فقط آرشیو نوشتهها نیست؛ آرشیو تغییر فکرها هم هست.
اگر پنج سال بعد بعضی از نوشتههای امروز برایم ناقص، اشتباه یا حتی سادهلوحانه به نظر برسند، مسئلهای نیست. شاید برعکس، نشانه خوبی باشد.
اگر بعد از سالها هنوز درباره همهچیز دقیقاً همانطور فکر کنم که امروز فکر میکنم، احتمالاً جای دیگری مشکل وجود دارد.
نوشتن، بخشی از فکر کردن است
خیلی چیزها در ذهن واضحتر از چیزی هستند که واقعاً هستند.
تا وقتی یک فکر فقط در ذهن میچرخد، میتوان از کنار تناقضهایش گذشت، جاهای خالی را ندید و تصور کرد مسئله را کاملاً فهمیدهایم.
نوشتن این لطف را ندارد.
روی صفحه خیلی زود معلوم میشود کجا چیزی نمیدانیم، کجا دو حرف با هم جور درنمیآیند و کجا فقط احساس میکردهایم استدلال خوبی داریم.
برای همین نوشتن برای من فقط وسیله انتقال فکر نیست؛ خودش بخشی از فرایند فکر کردن است.
گاهی کمک میکند چیزی را بهتر بفهمم.
گاهی هم نتیجهاش فقط این است که بفهمم هنوز نفهمیدهام.
هر دو برایم ارزش دارند.
در نهایت
نمیخواهم اینجا را به موضوع خاصی محدود کنم.
وجه مشترک نوشتهها احتمالاً نه موضوعشان، بلکه نوع نگاهشان خواهد بود: کمی مکث بیشتر روی چیزهایی که معمولاً از کنارشان رد میشویم، کمی شک به جوابهای آماده و کمی کنجکاوی درباره اینکه چرا جهان اطرافمان دقیقاً به این شکل درآمده است.
میخواهم دقیقتر ببینم، بهتر سؤال کنم و رد چیزهایی را که در طول زمان فهمیدهام، اشتباه فهمیدهام یا هنوز نفهمیدهام نگه دارم.
بقیهاش احتمالاً در خود نوشتهها معلوم میشود.
چیزهایی از تجربه، تأمل و زندگی.
دیدگاهتان را بنویسید